تبليغاتX
##جدیدترین عکس ها تقديم به سوگل خودم##


##جدیدترین عکس ها تقديم به سوگل خودم##

خودش میدونه چقدر دوستش دارم

برای تو می نویسم.برای تو که روزی آسمان دلت ابری بود.هروقت دلتنگ شدی سری به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند.کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هایت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند.به سویم بیـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا امیدی پنهانم...با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده پر از ابهام و تردید می گذرم و به بهار می رسم.من بهار زندگیمان را در واژه های سبز یافته ام.پس بیا اندیشه هایمان را عاشقانه پرواز دهیم به سمت فردایی که هرگز میزبان تلخی ها نخواهد شد...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:18 PM توسط پیام| |

اي واي خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوباره دلبسته شده ام.

خدايااااااااااااااااااااااااا دوباره چرا؟ مگر مرا بس نبود نا اميدي هايي كه دوباره زنده شان كردم دوباره مي خواهي بمي رند.

خدايا نمي خواهم عشق را، خسته ام از آغازي كه پايانش تلخ خواهد بود.

اي واي كه چاره اي ندارم، دوباره همان خياباني كه فقط مي توان ادامه اش داد و بازگشتي ندارد.

خداوندا گرچه اينبار چشمانم باز تر است اما بيشتر مي ترسم قدم هايم سخت تر شده اند، حرف هايم تلخ تر شده اند، اميد هايم نا اميد تر شده اند و قلبم تاريك تر شده است.

چه كنم خدايا؟ تنهايم نگذار.

خدايا وقتي مي انديشم هيچ نمي بينم، همه چيز گنگ است، از اين همه تاريكي ذهنم مي ترسم، آينده ام كور است، هيچ چيز نمايان نيست بر من.

خدايا كمكم كن، مي ترسم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:14 PM توسط پیام| |

چارلي چاپلين يکي از نوابغ مسلم سينماست . او در زماني که در اوج موفقيت بود با اونااونيل ازدواج کرد و از او صاحب 7 يا 8 بچه شد ولي فقط يکي از اين بچه ها که ژرالدين نام دارد استعدادبازيگري را از پدرش به ارث برده و چند سالي است که در دنياي


سينما مشغول فعاليت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي کنند .


چند سال پيش وقتي ژرالدين تازه مي خواست وارد عالم هنر شود ، چارلي براي او نامه اي نوشت که در شمار زيبا ترين و شور انگيزترين نامه هاي دنيا قرار دارد و بدون شک هر خواننده يا شنونده اي را به تفکر وادار مي کند.


ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح      

نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد٬ در گوشه اي بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ٬قصه اژدهاي بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين٬ رويا.......

 


روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ٬ و بيشتر از آن ٬ صداي کف زدنهاي تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.

زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ٬ که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ٬ به خواب ميرفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است‌:

داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوبمي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .

هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."

جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهي ٬ همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ٬ سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .

آن شب٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....

 

 

        
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:13 PM توسط پیام| |

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی: حتما
اون دختره ايکبری سيندرلا
هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ............
  ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:18 PM توسط پیام| |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.

.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:13 PM توسط پیام| |

نیت کن و انتخاب کن












نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:39 AM توسط پیام| |


Design By : Night Skin